تبليغاتX
کوچه گرد
سکوی مشکلات


كشاورزي الاغ پيري داشت كه يك روز اتفاقي به درون يك چاه بدون آب افتاد. كشاورز هر چه سعي كرد نتوانست الاغ را از درون چاه بيرون بياورد. براي اينكه حيوان بيچاره زياد زجر نكشد، كشاورز و مردم روستا تصميم گرفتند چاه را با خاك پر كنند تا الاغ زودتر بميرد و زياد زجر نكشد. مردم با سطل روي سر الاغ خاك مي ريختند اما الاغ هر بار خاك هاي روي بدنش را مي تكاند و زير پايش مي ريخت و وقتي خاك زير پايش بالا مي آمد، سعي مي كرد روي خاك ها بايستد. روستايي ها همينطور به زنده به گور كردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا آمدن ادامه داد تا اينكه به لبه چاه رسيد و بيرون آمد.
مشكلات، مانند تلي از خاك بر سر ما مي ريزند و ما همواره دو انتخاب داريم: اول اينكه اجازه بدهيم مشكلات ما را زنده به گور كنند و دوم اينكه از مشكلات سكويي بسازيم براي صعود.


ادامه مطلب
لینک ثابت| چهارشنبه 1388/09/11ساعت 1:44  توسط ALI | 
کریم تر از حاتم


حاتم را پرسيدند: هرگز از خود كريمتر دیده ای؟
گفت: بلي، روزي در خانه غلامي يتيم فرود آمدم و وي ده گوسفند داشت.
في الحال يك گوسفند بكشت و بپخت و پيش من آورد و مرا قطعه اي از آن خوش آمد، بخوردم. گفتم: اين بسي خوش بود.
غلام بيرون رفت و يك يك گوسفند را مي كشت و آن موضع (قسمت) را مي پخت و پيش من مي آورد، و من از اين موضوع آگاهي نداشتم. چون بيرون آمدم كه سوار شوم ديدم كه بيرون خانه خون بسيار ريخته است پرسيدم كه اين چيست؟
گفتند: وي (غلام) همه گوسفندان خود را بكشت (سر بريد).
وي را ملامت كردم كه: چرا چنين كردي؟
گفت: سبحان الله ترا که مهمان من بودی چيزي خوش آيد كه من مالك آن باشم و در آن بخيلي كنم؟
پس حاتم را پرسيدند كه : تو در مقابله آن چه دادي؟
گفت: سيصد شتر سرخ موي و پانصد گوسفند.
گفتند: پس تو كريمتر از او باشي!
گفت : هيهات! وي هرچه داشت داده است و من آز آن چه داشتم و از بسياري، اندكي بيش ندادم.


ادامه مطلب
لینک ثابت| چهارشنبه 1388/09/11ساعت 1:40  توسط ALI | 
بازمانده


تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه ای افتاد. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد. سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد. اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد. فریاد زد: "خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟ "
چند روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟ آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم.


ادامه مطلب
لینک ثابت| چهارشنبه 1388/09/11ساعت 1:34  توسط ALI | 
اين نيز بگذرد


پادشاهی، حکيم شهر را فرا خواند و از او خواست جمله ای برای او بنويسد

که در همه لحظات، آرامش بخش و سازنده روحش باشد. حکيم انگشتر

پادشاه را خواست و نوشته ای را درون انگشتر پادشاه قرار داد و با او شرط

کرد "فقط زماني آن را باز کن که احساس کردی به آن نيازمندی".

چندی بعد جنگی ميان آن شهر و شهر همسايه جنگی سخت

درگرفت. متاسفانه جنگ رو به شکست می رفت و پادشاه درگير جنگ

خسته و درمانده بالای تپه ای به دام افتاد و در اوج نا اميدی به ياد

انگشترش افتاد آن را گشود و ديد که در آن نوشته:

"اين نيز بگذرد"

با خواندن اين جمله جان تازه ای گرفت و با تمام وجود به نبرد ادامه داد و

سربلند و پيروز از جنگ بيرون آمد. زمان بازگشت به شهرش مردم جشني

 برايش بر پا کردند و او را غرق در سرور و گل و شادی کردند. پادشاه در

پوست خود نمي گنجيد و در همين حال که احساس بزرگی و غرور او را

 فراگرفته بود باز به ياد انگشترش افتاد آن را گشود و بار ديگر:

"اين نيز بگذرد"


ادامه مطلب
لینک ثابت| جمعه 1388/09/06ساعت 17:3  توسط ALI | 
این یکی خیلی خیلی جالبه حتما بخونید تا اخرش.

دلیل قانع کننده
مرد میانسالی وارد فروشگاه اتومبیل شد. اتوموبیل BMW آخرین مدلی را دیده و پسندیده بود. وجه را پرداخت و سوار بر اتومبیل تندروی خود شد و از فروشگاه بیرون آمد. قدری راند و از شتاب اتومبیل لذّت برد. وارد بزرگراه شد و قدری بر سرعت اتومبیل افزود. کروکی اتومبیل را پایین داد تا باد به صورتش بخورد و لذّت بیشتری ببرد. چند شاخ مو بر بالای سرش در تب و تاب بود و با حرکت باد به این سوی و آن سوی می‌رفت. پای را بر پدال گاز فشرد و اتومبیل گویی پرنده‌ای بود رها شده از قفس. سرعت به 160 کیلومتر در ساعت رسید. مرد به اوج هیجان رسیده بود. نگاهی به آینه انداخت. دید اتومبیل پلیس به سرعت در پی او می‌آید و چراغ گردانش را روشن کرده و صدای آژیرش را نیز به اوج فلک رسانده.

             


ادامه مطلب
لینک ثابت| شنبه 1388/08/09ساعت 0:28  توسط ALI | 
بنا


یك بنای مسن به كارفرمایش گفت كه می خواهد بازنشسته شود تا خانه ای برای خود بسازد و در كنار همسر و نوه هایش دوران پیری را به خوشی سپری كند.
كارفرما از اینكه كارگر خویش را از دست می داد، ناراحت بود ولی بنا خسته بود و به استراحت نیاز داشت. كارفرما پذیرفت اما از بنا خواست تا قبل از رفتن خانه ای دیگر بسازد و بعد بازنشسته شود.
بنا قبول كرد ولی دیگر دل به كار نمی بست، چون خسته و بی حوصله بود. چوبهای خوب و نامرغوب را تفکیک نمی کرد و كارش را سر سری انجام داد.
ساخت خانه تمام شد وقتی كارفرما برای دیدن خانه آمد، كلید خانه را به بنا داد و گفت: این خانه هدیه من به شماست، بابت زحماتی كه در طول این سالها برایم كشیده اید.
بنا وا رفت، او در تمام این مدت در حال ساختن خانه ای برای خودش بود و نمی دانست، بنابراین حالا مجبور بود در خانه ای زندگی كند كه به خوبی می دانست اصلا خوب ساخته نشده بود.

                           


ادامه مطلب
لینک ثابت| جمعه 1388/08/08ساعت 1:56  توسط ALI | 
وبلاگ من
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
طراح قالب
نویسندگان
امکانات


اين سایت را 
صفحه خانگي خود كنید !   تماس با مدیر سایت !   اضافه کردن این سایت به علاقه مندیها !   لینک RSS
در باره وبلاگ

آرشیو موضوعی
آرشیو
آذر 1388
آبان 1388
پیوندهای روزانه
لینک دوستان
مهدیس (دختر شیطون)
  زندگی من احمد
  تفریحی برای عموم
  پسرای شیطون دانشگاه
  SHIIIIIM SHIIIIM (شیما)
  آخرت
  كي مي آيي ؟
  اگر تنها ترین تنها شوم...باز هم خدا هست. سپهر
  تک پسر::قالب ساز
لوگوی دوستان
طراح حرفه ای قالب های وبلاگ
جستجو




آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها:

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

:طراح قالب:
تک پسر یک سایت واقعا تک